تبليغاتX
آشیانه فاخته

سه شنبه دوازدهم آبان 1388

باران امروز را به تو تقدیم می کنم نازنینم

        امروز عاشقم ، دلتنگم  چونکه باران می بارد باز. بی قرارت شدم دوباره  و خاطرات  به یک باره هجوم آورده اند به ذهن نا آرام این روزها ی من . وسوسه نوشتن دست از سرم بر نمی دارد نمی خواهم برایت بنویسم و وقتی تمام شد به تو تقدیمش کنم.  نه اینبار این باران را تقدیمت می کنم که زلال تر از همیشه است  ، به یاد هر چه عاشقانه داشتیم با هم ، به یاد آنچه گذشت ، به یاد آنچه دیگر تکرار نخواهد شد و من با تو تجربه کردم ،به یاد هر آنچه خاطره شد برای همیشه در این زمانه بی عشق . چه زود گذشت این سالها مثل نفس گرم من در این هوای بارانی و حالا از این همه روز  و شب که گذشت تصاویرش قاب شده و نشسته کنج تنهایی من و تو. وخاطراتش و هر چه پشت سر است و هر چه در انتظارمان هر از چند گاهی بهانه ای می شود برای نوشتن ... 

عزیزترینم خستگیهایم ،دلتنگیهایم ،بی کسی هایم فدای بودنت میان این روزهای تلخ بی رویا ،بی دل خوشی های هر چند کوچک به قربان چشمان بی خوابت در این شبهای سرد و طولانی.

یادت هست اولین بار که همدیگر را دیدیم ؟ به خاطر داری اولین سفرمان را ... ؟فراموش نکرده ای آن صبح خردادماه را توی آن کافی شاپ  میدان تجریش وقتی از تو پرسیدم : (( با من می مانی برای همیشه ))؟

نازنینم عشق امروزم را زیر این باران به تو تقدیم

می کنم . تمام دلتنگیهایم زیر این


باران نذر چشمان همیشه بارانی ات  .

 

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 11:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم آبان 1388

امروز باران می بارد

       امروز آسمان ابری است مثل دوسه روز پیش . زندگی امروز دلگیرست و من بی حوصله زندگی . چند روز پیش دوباره برای چندمین بار در این سال نحس قبرستان بودم و زل زده بودم توی غسالخانه . اینجا مرده را می شورند کفنش می کنند و می گذارند روی یک برانکار آهنی و از زیر یک در کوچک فلزی سر می دهند بیرون و ما بلندش می کنیم و می آوریم چند متری آنطرفتر و می ایستیم پشت سر آخوندی که کارش این است نماز بخواند پشت سر کسانی که دیگر وجود ندارند و ده بیست دقیقه هم طول می کشد تا پیکر را داخل قبر بگذارند وبرایش تلقین بخوانند و چند تا بلوک سیمانی بگذارند روی قبر و بعدش گل بریزند و خاک و تمام .

امروز شنبه است دلم هوای مادر را کرده که مسافرت است . دلم تنگ شقایق است . خانه است و می گفت که دارد برای شام چیزی درست می کند .

        دیروز کسی توی ماشین می گفت که ما بعد از مرگ باز هم به چرخه طبیعت باز می گردیم سنگ می شویم خاک می شویم درخت می شویم گل می شویم و همان موقعی گفت که ماشین ما توی بیابان برهوت با سرعت پیش می رفت .

       امروز نهم آبان است و من هنوز نمی دانم کفن مرده چند تکه است . باران آرام آرام می بارد اما نمی شود زیرش عاشقانه قدم زد . نمی دانم چرا بغض کردم برای آرش وقتی دیروز می گفت که ما روح می شویم و دوباره می رویم به دنیای دیگر و با آرامش زندگی می کنیم .

      الان ساعت چهار بیست دقیقه است باران نمی آید اما هوا هنوز ابری است . شقایق حتما دارد شام درست می کند . دلم خیلی برای شقایق تنگ شده انگار سالهاست ندیدمش .

دیروز توی شب پر ستاره کویر چقدر ترسیدم وقتی برای یک لحظه فکر کردم قرار است سنگ شوم یا خاک یاحتی گل .

سه شنبه طرفهای ظهر پسر عمو اکبر را گذاشتیم توی خاک . آن موقع باران قطع شده بود اما دو سه روزپشت سر هم بارید . مامان می گفت لحظه آخر چشمش را باز کرده و دست خاله را گرفته و بعدش خاله دور دهانش را با آب زمزم تر کرده و  پسرعمو برای همیشه خوابیده .

     دلم می خواهد وقتی رسیدم خانه به شقایق بگویم که چقدر امروز دلتنگش بودم. باید زنگ بزنم به آراش بگویم شب بیاید خانه ما ، شقایق دارد شام درست می کند  و من دلتنگ کودکی ام هستم . دلتنگ تنهایی های من آرش توی غربتی که همه بچه گیمان را یکجا بلعید .

    توی غسالخانه وقتی پسرعمو را کفن می کردند برای یک لحظه چشمم افتاد به دست لاغرش که فقط استخوانی پوشیده در پوستی چروکیده از آن باقی مانده بود .

امروز صبح که وبلاگم را نگاه می کردم دیدم حامد عنقا برایم پیغام گذاشته : ((برایِ تو گلی آرزو می کنم تا در منتهایِ این جشنِ بی کران به دستانِ یخ زده یِ کودکی دستفروش ببخشی. او تو را نگاه کند و لبخندی از مهر زند. تو از شادیِ او مست شوی . ))

    هوا کم کم دارد تاریک می شود و پسرعمو دیگر نیست تا پیشانی من و شقایق و آرش را ببوسد وقتی می بینتمان . ماشین به سرعت توی این جاده میان کویر پیش می رود و آرش برایمان تعریف می کند که وقتی می میریم چگونه روحمان پر می کشد به آسمان و من در این اندیشه ام که سنگ می شوم یا خاک یا درخت یا شاخه ای گل . 

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 16:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

تو در پیچ تند کوچه گم می شوی . باران شیشه را خیس کرده . چترت را باز می کنی . و دور می شوی از همه چیز . فنجان قهوه نیم خورده روی میز است و من دود سیگار را توی هوا خالی می کنم . تو از جایت بلند می شوی در سکوت نگاه می کنی در را باز می کنی و باران و سرما می پیچید میان فضای دود آلود . تو پشت این شیشه بارانی تنها تر از همیشه ای و من تنها تر از تو اینجا نشسته ام . قهوه سرد است و تلخ و تو حالا باید توی پیچ تند کوچه گم شده باشی .
نوشته شده توسط اشکان احمدی در 14:35 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388

پاییز ...

      

       پاییز آمده بی رنگ بی زرد بی نارنجی و من می گریزم از چیزی که گریزی از آن نیست و تو به یک باره جریان پیدا کرده ای میان تار و پود زندگی با سلامی و جوابی آمده ای میان  پاییز من  توی پرسه زدنهای خیابان ولی عصر روی برگهای خشک درختان بی شناسنامه اش  هم نوا با اذان موذن زاده اردبیلی توی غروبهای دلگیر که خدا را می آورد میان این همه بی خدایی. گرفتار میان این همه ماشین و دود و این همه آدم سر در گریبان  و همیشه عصبانی. توی روزهای خالی شده از رویا و شبهای بی قرار و خوابهای آشفته تکراری همراه بازیگوشیهای کودکانه و اشتباهی که تاوانش سرزنشهای پدر نیست یار خاطره قرارهای نو جوانی بعد از انتظار بی پایان مدرسه  و دغدغه کاویدن جایی بی ترس بی اضطراب بی نامحرم فقط برای تجربه دیدن میان کوچه ای خلوت و پر خطر .

        تو آمده ای میان روزهایی که خودت بزرگترین تهدیدی برای خودت روزهایی که فاصله گرفته ام از کتابخانه خاک گرفته و آمیخته ام با ملودیهای موسیقی های تکراری و تشنه وسوسه گناهم  شانه به شانه جمعه های بهشت زهرا و هم آغوشی بامرگ برای فرار از مرگ سایه به سایه روزهای بی رفیق میان خستگی های بی پایان دانایی که زندگی را سخت و سخت تر می کند .

      و تو مانند خوابی که نهایتش بیداری نیست ایستاده درکنار پیرزن فال فروش سرکوچه که هرروز پیغامی از حافظ می آورد و گم می شود میان این همه غفلت ، آرام و برنده مثل زخمی که اثرش بر چهره پیدا نیست و لبریز از کودکی لبریز از گناه لبریز از ترس و من لبریز از تو، ایستاده ام در مقابل پرتگاهی بی انتها با دستانی باز و چشمانی بسته.

         با من بمان هر چند که این آرزویی است دست نیافتنی چه برای من و چه برای تو  . با من بمان فاصله ای نمانده تا زمین .

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 7:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

برای تو که تنها سفر کردی

        روزها است که در پیت میگردم و جستجویت می کنم میان هر چیز تا شاید نشانی از تو بیابم . دست نوشته هایت را از میان انبوه کاغذهای کمدی که سالهاست سراغش را نگرفته ام بیرون آورده ام و خاطرات غبار گرفته این ده سال را از ناخود آگاه خسته ذهنم بیرون می کشم تا شاید بویی از تو بپیچد در مشام زندگی . شاید باورت نشود که این همه سال شده چند برگ از دست نوشته هایت که قرار بود آدم تنبلی مثل من بعضی هایش را کامل کند و چند تصویر از سکانس زندگی نوجوانی و جوانی دو پسر که قهرمانی در زندگی نداشتند.تصاویر می آیند و می گذرند و درنهایت چیزی باقی نمی ماند به جز سیاهی واقعیت و من غافل از اینکه تو دیگر نیستی تا در این روزهای گرم یخ زده بنشینیم و گذشته ها را مرور کنیم و بخندیم به سر تا پایشان. شاید برای آخرین بار باشد برایت می نویسم و برای تو از تو می گویم و آنچه این روزگار بر سرمان آورد.

          نشسته ایم توی دفتر فروزش فیلم ؛ من ، تو ، حامد عنقاء ، رامین مهاجرانی و یادم نیست کس دیگری بود یا نه . اصلا همه چیز از تو شروع شد و از اولین قصه ات که برایمان خواندی همان را می گویم که دختری معلمش را می کشد و چشمش را از کاسه بیرون می آورد و... هجده سالت است موهای قهوه ای داری و عینکی بر چشم که هر چند لحظه روی چشمان نافذ و مهربانت جابجایش می کنی و بعد از آن کارمان این است که تا غروب بنشینیم دفتر فروزش فیلم و خورشید که رفت از پل چوبی تا پیچ شمیران قدم بزنیم و گاهی آنقدر غرق گفتگو شویم که سر از میدان انقلاب در می آوریم . یکی از همین روزهاست که می گویی می خواهی مسعود کیمیایی عاشق را بسازی...

          سر صحنه فیلم (( مسعود کیمیایی عاشق )) است ؛ نیمه شب یکی از شبهای اواسط دیماه و همه چیز یخ زده . صحنه آخری است که فیلمبرداری می کنیم من پشت مانیتور نشسته ام و تو خوابیده ای  زیر بارانی که بچه ها با شلنگهای خانه های مردم درست کرده اند و ندا وفایی کنارت نشسته . همان صحنه ای را می گویم که تو چاقو می خوری و ضعیفه ات کنار پیکر نیمه جانت شیون سر می دهد . ندا وفایی از سرما می لرزد و واقعا گریه می کند اما تو بی حرکت چشمانت را بسته ای و به روی خودت نمی آوری ... کات که می گویی همه می دویم سمت ندا و تو را فراموش می کنیم . چند رو زبعد به شوخی گله اش را می کنی که همه تان رفتید و کت و کاپشن هایتان را انداختید دوشش انگار نه انگار که ما هم آدمیم ...

            عید است همه تهران رفته اند مسافرت الی من و تو . سر صحنه فیلمبداری یکی از سریالهای هر شب پخش تلوزیون روبروی تهیه کننده نشسته ایم و می گوییم که باید اسممان را از تیتراژ آخر بگذارد تیتراژ اول آن هم به عنوان فیلمنامه نویس نه با این عنوان من در آوردی دستیار فیلمنامه . می پذیرد و تشکر می کند و چند وقت بعد که سریال پخش می شود دیگر اثری از اسم ما نه در تیتراژ اول است و نه آخر.    

           بیست سالت شده نشسته ایم توی بدترین رستوران خیابان انقلاب . حس عجیبی میان چشمانت موج می زند آنقدر غریب و عجیب که توان نگاه کردن به آنها را ندارم . سرم پایین است و فقط  می شنوم که عشق چه آورده بر سرت که اینچنین خسته و درمانده ای . انگار چیزی را گم کرده ای که دیگر امیدی به پیدا کردنش نداری و یا دیگر رمقی برای دنبال کردنش در پاهایت نیست .

          جمعه است . با چهل پنجاه نفر دختر و پسر همسن و سال خودمان رفته ایم فرهنگسرایی درمیگون و تو شده ای ((دکتر ابا))  و رفته ای روی سن و از عشق حرف می زنی و یک تنه همه کاری می کنی شعر می خوانی بازی می کنی مسابقه اجرا می کنی و فریاد می زنی که زندگی زیباست انگار همه دنیا مال تو بود آنروز. شب که می رسیم خانه دنیا بر سرمان خراب می شود بم زلزله آمده ...

         توی دانشگاه گزارشی نوشته ام درباره روستایی اطراف اراک که کسب و کار مردمانش بافتن گیوه است . برایت می خوانم که آنجا پیرمردی دیدم که گیوه می بافت و تو می گویی ننویس گیوه می بافت بنویس پیرمرد گیوه را می بوید گیوه را می خواند گیوه را زندگی می کند و همین جمله ات سبب می شود تا گزارش سالها در خاطر هم کلاسی ها بماند .

       بیست و سه سالمان شده تمرین نویسندگی و کارگردانی می کنیم و همانند همیشه کتابفروشی های انقلاب را در جستجوی زندگی یکی یکی زیر پا می گذاریم و در هر جستجو قطعه ای جدید می یابیم که ذهنمان را برای مدتی تسخیر می کند و حالا که مدتهاست از آنروزها می گذرد نمی دانم آن روزها زندگیمان را ساخت یا از هم پاشاند؟

     در همان روزهاست که در میان تو و نیچه و شاملو و کارور و سلینجر می گویم که انگار عاشق شده ام مهدی و از آن لحظه است که دغدغه های مشترکمان ترک بر میدارد. می بینمت اما کمتر از قبل وبیشتر تلفنی و آن هم از روزمرگی هایمان صحبت می کنیم .

    از دانشگاه فارغ التحصیل شده ام ، خاتمی رفته تدوین (( خنگ آباد)) ات چند روزی است تمام شده و هر روز کارت شده رفتن به وزارت ارشاد برای گرفتن مجوز. می گویی : همه مودب شده اند توی ارشاد پشت در اتاقها منتظرت نمی گذارند می پذیرندت با خوشرویی اما فقط اشکال اینجاست که مجوز پخش نمی دهند حتی برای دو ساعت نمایش توی آمفی تئاتر دانشگاه . فهمیده ای که رفت و آمدهایت بی فایده است چون این آدمها بی اندازه مودب هستند .

         بیست و شش سالگی سال عجیبی است برایمان . زندگی کم کم دارد واقعیت تلخش را بی رحمانه و بی هیچ درنگی به ما نشان می دهد . دنبال کار می گردیم و نویسندگی تنها کاری است که یاد گرفته ایم آن هم در جامعه ای که همه چیز در آن حرفه است الی آنچه ما بلدیم . بالاخره من می روم و با حداقل حقوق می شوم حسابدار یک شرکت و فرسنگها فاصله می گیرم از ادبیات و تئاتر و سینما و همدمم می شوند اعداد و حساب و کتاب . اما تو تحقیق می کنی درباره ادبیات و بخصوص ادبیات ژاپن چند ساعتی در هفته در رادیو برنامه اجرا می کنی و کتاب می خوانی و روز به روز تنهاییت وسیع تر می شود .

       امروزغیر از صدایت آخرین تصویر چهره ات همان است که به هنگام خداحافظی درچهار راه پارک وی و بعد از شرکت در آن برنامه کذایی رادیو در خاطرم مانده.

و در این روزگار پر از شک که لحظه به لحظه اش بوی تهدید می دهد در آپارتمان کوچک تو و کنار عینک دسته مشکی ات ، کتاب (( سادگی من را ببخش آقای کیارستمی )) در حالیکه اسم تو به عنوان نویسنده بر روی جلدش نقش بسته  روی میز قرار دارد و صدای رضا عرفانی با هیجان در حالیکه می گوید که برای فیلمنامه مرض عشقت تهیه کننده پیدا شده از پیغام گیر تلفن پخش می شود و زندگی شرمگین تصمیم گرفته همه چیز را جبران کند اما تو ساعتها پیش تصمیمت را گرفته ای و کوله بارت را بسته ای و سفر بی بازگشتت را یکه و تنها آغاز کرده ای .

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 11:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم شهریور 1388

نوشتن یک فیلمنامه

از فردا قصد دارم یک فیلمنامه تکمیل نشده را به نام آشفتگی که دو سه سال پیش طرحش را نوشتم اینجا توی وبلاگ کامل کنم . البته خوشحال می شوم که پس از خواندن هر قسمت نظر تان را برایم بنویسید.

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 9:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

پیشنهاد خواندن یک کتاب

 

 

 

 

آشنایی من با آلن دوباتن و کتاب تسلی بخشی های فلسفه یکی از آثار او به چند سال قبل بر می گردد و پس از این کتاب دو کتاب (( پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند )) و (( هنر سیر و سفر )) نیز از او ترجمه شده و به چاپ رسیده. توی حال و احوال امروز خودم دوباره قصد دارم تسلی بخشی های فلسفه را بخوانم . اگه فقط یه کم یا بیشتر از اون چیزی که فکر می کنید ناامید هستید حتما یه نگاهی به این کتاب بیاندازید. و با تاثیر فلسفه در زندگی و تسلط خارق العاده نویسنده جوان کتاب به فلسفه و بیان سلیس او آشنا شوید و لذت ببرید.

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 15:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

پیشنهاد دیدن یک فیلم

قرار نبود توی این وبلاگ درباره فیلم وسینما چیزی بنویسم. اما در این روزها که اتفاقات نادری آدم رو سرگرم می کنه دیدن بعضی فیلمها هم می تواند یکی از آن اتفاقات باشه.به همین دلیل دیدن فیلم (( نظارت )) را با کارگردانی جنیفر لینچ به شما پیشنهاد می کنم. مطمئنا این فیلم رو زود پیدا  میکنید اما اگر احتمالا نتوانستید ببینید سعی می کنم یه فضا ایجاد کنم و فیلم را برای دانلود آنجا بگذارم . روزهای آینده در مورد فیلم با هم صحبت می کنیم .

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 8:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

سادگی من و ببخش آقای اباسلط

 مهدی جان سلام

دیشب تا صبح زنگ صدات تو گوشم بود .بعله گفتنات خندیدنات صدای خش دارت از پشت تلفن وقتی داستانهایت را برام می خوندی . برای آن غم  چشمهایت وقتی آن شب توی آن غذاخوری خیابان انقلاب نشستی و برایم از گلشیفته گفتی و از آنچه عشق بر سرت آورده بود.برای پرسه زدنهایمان توی کتابفروشی های انقلاب که بزرگترین گناه ما در زندگی بود . برای آن شب که شبهای روشن موتمن را برای آخرین بار توی سینما دیدیم و گفتی اشکان یه حسی دارم انگار الان هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه بهمون آسیب برسونه .

مهدی جان الان سه روزه تلفنت خاموشه اگه می تونی روشنش کن می خواهم بگم خیلی خسته ام مهدی می خواهم بگم مهدی جان  شنیدی می گن مهدی اباسلط رفته . شنیدی می گن مهدی دیگه نیست و تو باز مثل همیشه که همه خبرهای دسته اول رو زودتر از من شنیدی بگی آره و بعدش همه جزئیات رو مو به مو برام تعریف کنی. بهم بگی مهدی چه جوری دوشنبه شب رفت خونه و تلفنش رو خاموش کرد و نشست رو همون کاناپه ای که خیلی وقت بود می خواست بخره و قلبش یه لحظه از کار افتاد و دل کند از  همه آرزو هاش و بدون خداحافظی رفت .می خواهم بگی چه ساده بودی اشکان وقتی یکشنبه شب قراربود زنگ بزنی و سادگی کردی و فکر کردی فرداشب هم من هستم به حرفات گوش بدم. 

دیروز جمعه تنها خونه بودم .شقایق رفته بود خونه مادرش ختم همسایه اشون . مامان خانومم طرفهای غروب زنگ زد و وقت خداحافظی گفت :(( راستی از دوستات خبرداری؟))و بعدش آروم آروم برام گفت ، گفت دایی خونده مهدی ....مهدی تازگی ها یه چیزی کشف کردم اونم اینکه همیشه همه خبرهای بد راسته؟ 

زنگ زدم حامد عنقا ،دکتر شیری . مهدی اینا چی می گن ؟ مهدی تو که همیشه خبرهای دسته اول پیشت تو بگو ...

مهدی ساعت نزدیک هشت و نیمه شقایق اومده خونه . دارم تلفن بهنوش بختیاری رو می گیرم شاید خبری از اون بگیرم . نادر زنگ زده می گه ساعت ۹بیام مسجد رضا خیابان نیلوفر . می خواهم زنگ بزنم بهت و بگم لباست رو بپوشی و بیای زیر پل سیدخندان آخه خودت می دونی که ما اینجور جاها بی هم نمیریم .

مهدی جان خودت می دونی من معترض غرغرو که همیشه منتقد زمین و زمانم تو این ده یازده سال تا حالا از تو گله نکردم. ولی اینبار می خواهم ازت گله کنم : چرا نگفتی بالاخره بعد از چهار سال سر وکله زدن با وزارت ارشاد  کتابت چاپ شده ؟ چرا نگفتی سرنوشت تو هم میشه مثل بیژن نجدی و ... چرا این یکی دو روزه که ازت غافل شدم مواظب خودت نبودی .

مهدی جان یادت هست چند وقت پیش که هر دو از همه چیز خسته شده بودیم . گفتی اشکان هر دفعه یکی چند صباحی اومد تو زندگی ما و یه چیزی انداخت تو کله ما و رفت دنبال زندگیش و ما موندیم و این همه سوال بی جواب .جوونیم پیر شد بسکه گشتیم دنبال جواب این سوالها. مهدی جان حالا من چی کار کنم با این همه سوال . من چی کار کنم بدون زنگ صدای تو .

مهدی عزیزم ببخش سادگی من و اگه فکر کردم تو برای همیشه می مونی . ببخش اگه فکر کردم تو با این همه سواد و امید و رویا توی دو متر خاک سرد و بیرحم جا نمیشی...

  بخواب مهدی عزیزیم

سادگی مرا ببخش که هیچگاه رفتنت را نمی توانم باور کنم .

 

 

 

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 10:42 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم تیر 1388

نسلی که زندگی در باورش نبود

 

      پنج شش سال پیش درست همان روزهایی که هیجان ورورد به دانشگاه تسخیرمان کرده بود و معلق میان واقعیت و رویا  با تمام توان می کوشیدیم تا جایی هر چند کوچک در تئاتر یا سینما برای خودمان پیدا کنیم ، یا یکی دو سال بعدش که توی راهروهای زیر زمین کم نور و نمور یکی از ساختمانهای  دانشگاه آزاد اراک دنبال اتاقکی می گشتیم تا دقایقی از نمایشنامه های بکت یا دورنمات  را تمرین کنیم و نیچه می خواندیم و متحیر از این سوال سمج که خدا مرده یا هنوز نظاره گرمان است دنبال جوابی می گشتیم  و در آن لحظاتی که به دور از چشم نامحرمان و حراستی های دانشگاه  دل به کسی می بستیم و دوستت  داشتن گفتن را تجربه می کردیم . آن روزهای بلند و شبهای یلدای  آخر دانشگاه و همان زمانی که خاتمی رفت و رمقی برایمان نماند تا دیگر حتی به بکت و دورنمات هم فکر کنیم هیچگاه در باورمان نبود که روز اول سال نوی دو سه سال پیش همان موقع  که همه می کوشند کنار هفت سین خانه شان  زندگی را از نو آغاز کنند توی خیابانهای خلوت اطراف دانشگاه ماشینی علی .ق، آن دانشجوی قد بلند و مو مشکی مشهدی  را زیر بگیرد و همه چیز به یکباره برایش تمام شود و یا یکی از روزهای سرد و زمخت زمستان اراک ع. یزدی را بعد از دو سه روز بی خبری در خانه اش پیدا کنند بدون نفس و خاموش برای همیشه و یا آن دختری که هیچگاه اسمش در خاطرم نماند شبی قلبش بگیرد و به بیمارستان هم نرسد و یا یعقوب ....

         دیشب چند ساعتی از وقت خوابم گذشته بود که یکی از بچه ها زنگ زد و گفت شنبه هفته پیش توی شلوغی های تهران گلوله ای به مغزش شلیک شده و دچار مرگ مغزی شده و میان مرگ و زندگی همان جایی که سیاهی مرگ همه چیز جز نقطه سفید کوچکی از زندگی را پوشانده انتظار می کشد .

        دو سالی می شد که خبری از یعقوب نداشتم . فقط شنیده بودم فوق لیسانس کارگردانی  دانشکده ... قبول شده و آمده تهران . چند باری هم که توی گوشی ام دنبال شماره تلفنی می گشتم اسمش را دیدم اما نمی دانم چرا شماره اش را نگرفتم  تا بپرسم که فکری به حال آن لهجه اش کرد تا متنهای چخوف را با لهجه عربی نخواند،  و ندانستم توی تهران با  این گرانی خانه جایی گیرش آمده و یا آن دختری که توی دانشگاه یکی دو سال پیش آشنایش شد را عقد کرد و به شوخی از او سوال نکردم :(( چه خبر از زندگی عامو ؟ ))

       یکشنبه هفتم تیرماه طرفهای ظهر می رسم به بیمارستان ... و وارد اتاق انتظار که می شوم  پدرش را می بینم  که خسته و آرام در سکوت گوشه ای نشسته است. لازم به معرفی و آشنایی دادن نیست  یعقوب خیلی شبیه پدرش است ... با یکی از بچه ها می رویم طبقه سوم جایی که یعقوب آنجاست به پشت درب آهنی و خاکستری (( آی سی یو)) که می رسیم ، زنی آرام می نالد و گریه می کند اندکی درنگ و بعد وارد  اتاق می شویم . تخت سوم یعقوب با سری بانداژ شده در حالیکه صورت سیاهش ورم کرده و با دستگاهی که نشان می دهد هنوز برای زنده ماندن تلاش می کند خوابیده ، با گلوله ای که در مغزش درست همانجا که رویا هایش همان جا که خاطراتش همان جا که زندگی اش هنوز در آن جریان دارد  گیر افتاده .

        می گویند توی شلوغی های شنبه سی خرداد  داشته از ضربات باتون ها فرار می کرده  که در کوچه ای نزدیک خانه ای که اجاره کرده اند و حالا پدرش که از اهواز آمده شبها آنجا می خوابد  کسی کنارش می ایستد و شلیک می کند به مغزش و بقیه اش دیگر مهم نیست . می گویند دو روز بعد یکی از بچه های دانشگاه توی یکی از شبکه های ماهواره تصویر صورت غرق در خونش را می بیند  و با بقیه می گردند دنبالش و اینجا پیداش می کنند و می گویند یکی دو روز پیش دوربین تلویزیون را آورده اند اینجا و پدرش از همه تشکر کرده  و باز هم می گویند که سطح هوشیاری اش خیلی پایین است و  کلیه هایش هم دارند از کار می افتند و دیگر زندگی دارد از خاطر او  و آن دستگاهی که تپش قلبش را نشان می دهد می رود .

      و اما امروز که دیگر هیچ چیز سبز نیست و سبز بودن برای آنان که با آرامش به مغز یعقوبها شلیک کردند لکه سیاهی است بر زندگی ، یعقوب یکی از ما سی چهل نفر وروردی نمایش سال ... دانشگاه اراک ، دانشجویانی که حتی یک عکس یادگاری هم با هم ندارند واز نسلی که می رود فرسنگها از آرزوهایش فاصله بگیرد از نسلی که خشمی فروخفته را شاید تا به پایان عمر با خود حمل می کند ، نسلی که بکت و چخوف و شکسپیر و نیچه گوشه روزمرگیشان خاک می خورند ، نسلی که دیگر دل به کسی نمی بندد ، زندگی دیگر در باورش نیست . 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 15:51 |  لینک ثابت   •