تبليغاتX
آشیانه فاخته

یکشنبه دوازدهم تیر 1390

برای پدر بزرگم ...................

 

               بیست و پنج روز است که توی آن اتاق شیشه ای اسیر مرگی و شاید هم او اسیر توست . بیست و پنج روز است که توی آن اتاق شیشه ای با آن همه لوله که از دهان و بینی ات وارد وجودت شده و آن همه سرم که به رگهایت وصل است و آن  دستگاه که لحظه به لحظه علایم حیاتی و سطح هوشیاریت را نشان می دهد روی تخت خوابیده ای و زندگی می کنی و بیست و پنج روز است که از پشت این اتاق شیشه ای حسرت می کشیم تا شاید چشمانت را باز کنی و نگاه کوتاهی به ما بیاندازی اما دریغ از این نگاه .

           زندگی انسان یک حسرت گنده است به اندازه طول و عرض زندگی . تا دیروز که بهتر بودی و توی اتاقت صدایمان می کردی تا به قول خودت نصفه استکانی چایی دستت بدهیم و یا کمکت کنیم تا از پله ها بالا و پایین بروی زیر لب غر می زدیم  اما حالا در حسرت اثری هستیم از تو در این خانه .اری زندگی تنها یک حسرت است . حسرتی که با عبور دقایق حجیم تر می شود .

           توی این بیست و پنج روز ، هر لحظه و ثانیه اش برایمان غریبه تر می شوی . هستی اما نیستی چون نه نگاه می کنی و نه حرف می زنی . چند روز پیش مامان به پرستارت از پشت شیشه اشاره کرد که تکانت دهد شاید چشم باز کنی و نگاهی بیاندازی اما بی فایده بود . قلبت می زند اما ضربان قلب برای اینکه باور کنی انسانی زنده است کافی نیست . غذا می خوری اما نه مثل بقیه با دستان خودت و با قاشق و چنگال بلکه با آن لوله های سفید شیار دار پلاستیکی که از دهان و بینی ات عبور کرده اند . روز آخری که هنوز هوشیار بودی و به زحمت حرف می زدی دستت را گرفتم و گفتم: «خوب می شی بابا . خوب می شی» و بعدش با آن صدای بی رمقت گفتی : «فردا ....فردا صبح ....» اما فرداها گاهی روشن نیستند بابا . این را خودت بهتر می دانی .

       یادم نمی اید برایمان شبهای یلدا حافظ خوانده باشی و به خاطر ندارم بوف کور صادق هدایت را خوانده باشی یا اصلا بدانی هستی و زمان را مارتین هایدگر نوشته یا فرد دیگری . مهم نیست . چون اینها همه زندگی نیست .شوخ بودی و با نمک . عاشق میهمان بودی و توی جمع وقتی حالت خوش بود و پیکی هم عرق خورده بودی برایمان می خواندی و مجلس گرم می کردی . راس ساعت نه می خوابیدی چه میهمان توی خانه بود چه نبود .  بچه که بودیم  خانه بزرگی داشتیم که توی خیالات من هر شب سیاه پوشی دزدکی از روی دیوار می پرید داخل تا کارمان را بسازد . اما هر وقت می ماندی پیشمان دلم قرص بود که هیچ شبحی نمی تواند به ما آسیبی برساند . گوشه و کنار که گیرمان می آوردی یواشکی اسکناسی توی مشتمان می گذاشتی و مشتمان را فشار می دادی و می گفتی هیس . این اواخر که گاهی می نشستی جلوی تلوزیون و بی بی سی می دیدی صدایمان می کردی و قسممان می دادی به قران و به جان این و آن که هر کجا شلوغی بود نروید و من به شوخی می گفتم : « گرفتنم هم گرفتن. فدای سرت بابا . » و آن وقت بود که همه می پریدند به من که این چه حرفی است که می زنی .

         بابا جان توی این بیست و پنج روز تو و اوضاع و احوالت شده ای مهمترین  خبر دوست و آشنا . بابا جان مملکت امن و امان است .دیگر جایی شلوغ نمی شود که من بخواهم بروم یا نروم . جریان انحرافی هم مثل جریان تفرقه به خوبی مدیریت شد مثل همه چیزهایی که به خوبی مدیریت می شوند . فقط چند روزی است صبحها که از خیابان ولی عصر سرازیر می شوم سمت پایین ،می بینم که دور تنه درختهای بر خیابان را پلاستیک زرد رنگی پیچیده اند . می گویند همه درختها آفت زده اند با خودم فکر کردم شاید افسرده شده اند مثل من . ولی ای کاش می شد آفتها را هم مدیریت کرد . ای کاش می شد مرگ را هم مدیریت کرد . بابا جان وقت کردی چشمانت را بار کن و نگاهی بکن به این همه چشم پشت این اتاق شیشه ای . دلمان برایت تنگ شده . نگذارمان در حسرت آن نگاهت .

 

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 12:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم دی 1389

خانه پدری

 






با احترام تقدیم به استاد رضا مهدوی هزاوه


    دانه های برف لم می دهند به شیشه و چشم بر هم زدنی سفیدیشان محو می شود و غبار می شود و می نشیند بر پنجره خیس این اتاق و تو و حجم بدنت پشت این شیشه خیس از هم می پاشید و دستهایت پاهایت و عضو عضو بدنت  مثل رنگی پاشیده شده بر بوم سفید پخش می شوید روی پنجره . دستی می خواهد تا بخار را از پنجره این اتاق دم کرده و غریب کنار بزند . یا دری را باز کند و صدایت کند و  بی حوصله گیها و تکرا شدنها با هوای سنگین اتاق بریزد توی سرما  تا تو دوباره خودت شوی .

          ما آدمها انگار چیزی از خودمان نداریم هر کجای ذهنمان سنجاق شده به رفیقی ، نارفیقی ،کوچه ای، عکسی درختی ، خانه ای و ..... . سوغات همه اینها دلتنگی است و  تیک تاکی بی رحم که تو را می جود و خورد می کند و استخوانهایت را و فرو می برد و تو وقتی همه اینها را می فهمی که دیگر فایده ای ندارد .

          دی ماه است . برف می بارد . صدای زنگ تلفن می پاشد روی این عصر یخ زده  . پدر دارد خانه را می فروشد . چرایش مهم نیست .کِی و به کی اهمیتی ندارد . مهم این است که من هنوز جریان دارم توی رگ و پی آن چهار دیواری . دلم گرفت  باید شال و کلاه کنم و هر چه زودتر بروم. چند سالی می شود دیگر انجا زندگی نمی کنم اما اتاقم هنوز آنجاست . دست نخورده. همه چیز سرجایش است الی من . نوجوانی ام ، جوانی ام ، کتابخانه ام با کتابها و یادگاریها و نامه های شقایق و عکسهایش و شبهای عاشقانه ای که وجودم را قُرق خودش کرد ، دستگاه ویدیویی که فکر نکنم بعد از من و به غیر از من برای کسی فیلمی را نمایش داده باشد ، پوستر نصرت رحمانی ، پیر و مچاله شده با لبخندی تلخ و با سیگاری در دست و جمله ای که سالهاست همراه با گلوبولهای قرمز به قلبم می رود و پمپاژ می شود و از مغزم می گذرد و به زبانم جاری می شود :(( بر سنگ قبر من بنویسید یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد .)) همه اینها جا مانده توی این خانه و این اتاق . میان چهار چوب ایستاده ام . داخل که می شوم تازه می فهمم که بیشتر از آنچه فکرش را می کردم غریبه و نامحرم شده ام با هرچه اینجاست و با خودم .

         این جا هیچ چیز تغییر نکرده به جز من که بعضی وقتها به زور خودم را می شناسم . از مسلمانی ام چیزی باقی نمانده جز مادر که به نماز می ایستد و زیر لب دعایمان می کند  . از حافظ همان کودک فال فروش نزدیک چهار راه پارک وی مانده که حافظ تنها بنگاه کوچک اقتصادی اش است که تحریمها هم اثری بر آن ندارد و  فا الهای تالنبار شده  .  از خیام کوزه شرابش که گاهی شیراز است و گاهی فرانسه و به ندرت ایتالیایی ،  از خداوند یک بسم الله ... اول صبح به رسم عادت که از کودکی با من است . هنوز تشنه سینما هستم اما بی رحمانه هر چه هست را در خودم نابود می کنم. از آن همه شور و اشتیاق و رویا که به سینما داشتم فقط جوان دی وی دی فروشی مانده که بدون هیچ ادعای روشنفکری با هزار تومان کل سینما را به من هدیه می دهد و از تئاتر هیچی . نشستن در رستورانی دنج و خوردن پیتزا را اینروزها بیشتر می پسندم .

 هنوز دیوانه وار خواندن ادبیات و روانشناسی را دوست دارم کتابهایم را برمی دارم و می چینم توی جعبه هایی که مادر می دهد . تک تکشان را با وسواس فراوان و در ناب ترین خیابان گردیهایم و با بهترین دوستهایم از خیابان انقلاب خریده ام  یا از زیرپل کریم خان و از کتابفروشیهایی که یکی یکی تعطیل می شوند و جایشان فست فودها سبز می شوند با طعم غذاهای تکراری .  از نویسندگی تنها این وبلاگ برایم مانده و نوشتن های بی سبک و قائده و کلی کار نیمه کاره  و از دانشگاه چند نفری از دوستان که با همه گرفتاری ها گاه گاهی همدیگر را در فیس بوک می بینمیم  و یا تلفنی از حال هم با خبر می شویم و  همگی مثل من همه کاری می کنند برای لقمه ای نان . و ((رضا مهدوی هزاوه)) و وبلاگ و نوشته هایش و آن همه نوستالژیک تمام نشدنی اش و خاطره کارگاه داستان نویسی و گزارش نویسی اش که خرابم کرد عاشقم کرد و از نوع ساختم و آن روز که با آن صدای خش دار و مهربانش (( شرق بنفشه )) شهریار مندنی پور را برایمان خواند : << ....وقتي نور شيشه‌هاي رنگيِ در، روي شانه و روسري‌ات مي‌افتد من دارم به تو نگاه مي‌كنم. به غرفه‌ي پسرها نگاه نمي‌كني كه مرا ببيني. مي‌روي به قسمت دخترها. برگه‌دان‌ها را ديوار قسمت ما كرده‌اند، ولي نمي‌دانند پسرها از زير آن‌ها كفش‌هاي دختر‌ها را مي‌بينند. آن كفش پاي راست كه رويش يك خراش است، مال توست. انگار از خار گل يا سيم خاردار يك خراش افتاده رويش. اسمم را هنوز نبايد بنويسم. آن روز كه «بوف كور» را از كتابدار مي‌خواستي، صدايت را شنيدم. اين كتابخانه بوف كور ندارد. من توي خانه داشتم. نفهميدي چرا از فرداي همان روز، يك كسي، عصرها، بغل در حافظيه، پنجاه شصت كتاب روي زمين چيده مي‌فروشد، بوف كور هم دارد. چند روز گذشتي و اصلاً نديدي. هر كس آمد خواست، گران گفتم. بعضي از كتاب‌هايم را خريدند. مجبور شدم تكه‌هاي جگرم را بفروشم كه كسي شك نكند. روز هفتم بود كه ديدي. براي شما ده تومان خانم. پول يك نخ سيگار «وينستون». با دقت بخوانيدش خانم. خيلي با دقت بخوانيدش خانم. حتا مي‌خواستم بگويم با دقت خوب خيلي نگاهش كنيد خانم. نگفتم، پيش خودم گفتم اگر ارغوان اهل باشد، اگر نيلوفري براي من داشته باشد، خودش مي‌فهمد. ولي پشت من قوز در آورد بس كه پشت آن بساط نشستم…..>>  بعد از آن روز بارها این قصه را خوانده ام اما لذت و هیجان آن شب در هیچکدامشان تکرار نشد . خاطره آن شب یخ زده توی اراک که برای آخرین بار رساند مان  ترمینال و توی ماشین از دوستی و استادی می گفت که دستفروشی می کرده توی ترمینال اتوبوسها  و چقدر متاثرش کرده بود دیدن او .

         هر چه اینجاست را جمع می کنم . چیز دور ریختنی ای وجود ندارد همه اش وصل است به زندگی من که دیگر تکرار نخواهد شد . شب سرد زمستانی و دانه های برف و اتاقم که خالی شده از من . پنجره را باز می کنم رو به برف ... .

            

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 11:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم آذر 1389

کاری از عشق ساخته نیست

              شهر نیمه تعطیل. هوای چرک بی عاطفه . پاییز بی رنگ بی باران بی باد بی برف . نفس های سربی نفسهای پر از کینه  ،پر از خشم ، پرازنفرت و آغشته به مرگ . آسمان دیگر تحمل این همه زشتی را ندارد و تیره روزی ها و تیره بختی ها را یکجا عق می زند  روی تهران . کسی نماز باران نمی خواند و خورشید هم مدتهاست که غروبش را  دزدیده  و کاری از عشق ساخته نیست .

            شهلا جاهد بی جان و رقصان بر چوبه دار در میان این همه آلودگی و فیس بوک تزئین شده با فیلمهایی او و ناصر محمد خانی و دادگاه و اکنون طنابی که بر پای چوبه دار او را و حجم خاکی اش را محدود می کند به عکسها و فیلمها و بریده جراید و تصویری که محو می شود در ثانیه ها .

            زنی که دیماه سال پیش در کرج و وسط خیابان  با چاقو  شوهرش را می درد  و ما آذرماه سال بعد تصاویرش را همراه با نان سنگک داغ و پنیر و دی اکسید کربن یکجا می بلعیم . و دوربینها و موبایلها یی  که مدتهاست ((ویکی لیکس)) شده اند و امان نمی دهند تا لحظه ای آسوده باشی ....

           صبح اول وقت و و عادتی چسبناک که حالا جزئی از تو شده ،شبکه اجتماعی فیس بوک و  فیلمی که شروع می شود با شهلایی که ضجه می زند و از عشق می گوید  و دوربینی  که بی رحمانه زندگی ای را به تصویر می کشد که سالها پیش شاهرگش را زده اند اما هنوز باریکه خون سرازیر است از این پیکر بی جان وچشمانی غرق در اشک غرق درخون در مسلخی ناخواسته .  ناصر محمد خانی اینبار نه توی زمین فوتبال بلکه روی کاناپه با زیرپیراهنی دراز کشیده و همچون طفلی دردانه خودش را لوس می کند و صدای زنانه زنی که گویی کودک پنج ساله اش را صدا می کند  : ((ناصر ......ناصر.......ناصر خرس من را روشن کن ....)) . دنیای کودکان دنیای عشق نیست دنیای بازی است .

        هزاران دیده  نامحرم که دوخته شده اند بر صفحه تخت مانیتورها و تصاویری که رنگ می بازند و شستن خون با ریختن خونی دیگر . کاری از عشق ساخته نیست. لاله سحرخیزان گم می شود در خانه میدان کتابی درشهلا جاهد در عشق . روزهای خبرهای بد را پایانی نیست . آکادمی گوگوش مسکنی است و درد خیلی زود بر می گردد دمل چرکی به این راحتی خوب شدنی نیست .

         دانشمندان باکتری جدیدی را کشف کرده اند که ساختار بیولوژیکی اش با تمام موجودات روی زمین متفاوت است و بجای اکسیژن آرسنیک تنفس می کند  و از این طریق زندگی می کند .تهران مدتهاست که باران ندارد  اکسیژن ندارد ، روح ندارد اما هنوز زنده ایم .

 

 


نوشته شده توسط اشکان احمدی در 10:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم آبان 1389

ناکجا آباد

1-برنامه تلوزیونی ((آکادمی گوگوش)) در حال پخش شدن است . شب حساسی است یک نفر از شرکت کننده ها با رای مردم حذف می شود . حذف شدن یعنی اینکه دیگر از گوگوش خبری نیست و باید بروی کنج خانه بنشینی و با حسرت بقیه را نگاه کنی. قبل از حذف شدن پشت صحنه اجرای هفته پیش را نمایش می دهند، هر خواننده که روی سن می رود رقبایش نگران و مضطرب لحظات را دنبال می کنند . احساساتی می شوند هورا می کشند و گاهی گریه می کنند و بعد از بازگشت او در آغوشش می کشند و تبریک می گویند ....

2-   برای پایان نامه ام نمایشنامه ای نوشته ام درباره عده ای زن و مرد که در ناکجا آبادی زندگی می کنند و مُرددند میان ماندن و رفتن . روزهای شلوغی است و همه گرفتار کار خودشان با این حال هر کس مرا می بیند قول می دهد که هر کاری از دستش بر می آید انجام دهد برای یکی از نقشها دنبال بازیگر دختری می گردم که بتواند در آن زمان کم و شرایط سخت خودش را با گروه هماهنگ کند و به زحمت فردی را پیدا می کنم . روزی هنگام تمرین می پرسم راستی شنیده ام تو چند نفر از همکلاسیهای مرا می شناسی تا حالا چیزی درباره من و نمایش به تو گفته اند. سحر می گوید : (( همه شان گفته اند ولش کن بابا ..... نروی و برای این بازی کنی . ))

3-   پنجشنبه مرد جوانی در میدان کاج سعادت آباد چاقو خورد . به گفته ضارب و شاهدان قضیه ناموسی بوده . معمولا مسایل ناموسی به دو فرد ربط دارد یا به دو قوم و طایفه و بقیه هیچ کاره اند . ضارب چهل و پنج دقیقه بر کنار پیکر غرق در خون جوان ایستاد و به او لگد زدو ماموران پلیس و مردم نظاره کردند و با موبایلهایشان بارها زوم و زوم بک کردند بر جای زخم چاقو و صورت هراسان مردجوان .تا اینکه مردجوان شد مقتول و ضارب شد قاتل  و همه رفتند تا بعد از انجام کارهای روزمره وگردش شبانه و خوردن شام به سرعت فیلمها را آپلود کنند در یوتیوب و سایتهای خبری دیگر .

4-   برنامه تلوزیونی ((آکادمی گوگوش)) تمام شده و دختر جوانی با چشمانی اشکبار و غم آلود می رود تا جدا شود از جمع دیگر دانشجویان . گوگوش و دیگر دوستان محکم در آغوش می گیرندش و گریه می کنند . او رو به دوربین می گوید : ((  هدف من هالیوود است و مطمئنم خیلی زودتر از آن چیزی که خودم تصورش را کنم کارگردانی بزرگ در هالیوود خواهم شد . ))

5-   ((ایوان کلیما)) می گوید هر جامعه ای که بنایش بر بی صداقتی است و هر جرم و جنایتی را تحمل می کند با این بهانه که این بخشی از رفتار عادی انسانی است ، رفتاری منحصر به مشتی از نخبگان و گروه دیگری را هر قدر اندک و کوچک محروم می کند از غرور و شرفش و حتی حق زندگی اش ، خودش را دستی دستی محکوم به انحطاط اخلاقی و نهایتا فروپاشی محض می کند.

6-   یک لید عالی و داغ همه خبر را به خوبی منتقل می کند و بقیه متن ، حاشیه است . (( جوانی در میدان کاج در محله سعادت آباد تهران در مقابل دیدگان مردم و پلیس در حالیکه بوسیله چاقو مجروح شده بود چهل و پنج دقیقه ملتمسانه از مردم کمک خواست تا او را به بیمارستان منتقل کنند و بعد از این مدت فهمید که چهل و پنج دقیقه که سهل است و چهل و پنج روز هم که التماس کند کسی کاری برایش نمی کند بخاطر همین ترجیح داد بیشتر از این خودش را کوچک نکند و همانجا مرد . ))

7-   دانشگاه که تمام می شود چند نفری معتاد شده اند و چند نفری مسافر کشی می کنند و سه چهار نفری هم به کلی فاصله می گیریم از تئاتر و سینما،  یکی از بچه ها در بقالی پدرش کار می کند و پنج شش نفری هم گویا دستیار چندم کارگردان می شوند و بهترینهای دانشکده هم  نقشهای چهار ، پنج دقیقه ای بازی می کنند در فیلمهای نود دقیقه ای تلوزیون و بقه افسرده.

8-   چهل و پنج دقیقه به اندازه یک نیمه بازی فوتبال است  و پلیس در سال میلیونها تومان را هزینه می کند تا مراقب امنیت و اسایش مردم باشد .

9-   مردم حاضر در صحنه طبق فیلمهای موبایلهای منتشر شده به جوان توصیه می کردند که تکان نخورد و حرکت نکند و با ملایمت بسیار تقاضا می کردند که کسی باعث آزار قاتل نشود.

10-   سعادت آباد پنجشنبه شبها شلوغ است . توی سرمای این شبها خوردن پیتزا و بعدش گرفتن دست گرم و سفید دختری در دست لذتی دارد بی انتها.

11-      ماموران پلیس شب کنار سفره شام درحالیکه با دهن پر حرف می زنند از اهمیت ناموس می گویند برای زنانشان .

12-   میلان کوندرا می گوید : ملتها اینگونه نابود می شوند که نخست حافظه شان را از آنها می دزدند ، کتابهایشان را تباه می کنند ،دانششان را نابود می کنند و تاریخشان را نیز.

13- پنجشنبه سعادت آباد را زودتر از آنچه فکرش را بکنیم فراموش می کنیم.

 

 

 

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 11:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم آبان 1389

بینگ بنگ

     من ساعتهاست که مرده ام . نیمی از بدنم سوخته است و افتاده ام وسط لاشه هواپیمایی که هنوز دود از ان بلند می شود . نشانهای زیادی هست برای شناسایی جسد نیمه سوخته من حلقه ام، ساعتم ،خالهای روی گردنم و ... بیابان ساکت است و آرام وباران پاییزی به شدت می بارد . هوا کمی سرد است و تاریکی مطلق همه جا را احاطه کرده اما من احساس سرما و ترس نمی کنم چون ساعتهاست که مرده ام .

         تکانهای هواپیما شدید است و تکیه داده ام به صندلی و قلبم تند تند می زند و کل بدنم عرق کرده است . ((زمانی که هواپیما بلند می شود به علت گرمای زمین چاله های هوایی  به وجود می آید نترس اتفاقی نمی افتد  وقتی ارتفاع ده هزار پایی را رد کنیم این تکانها از بین می رود)) اینهارا آرش می گوید که کنارم نشسته . این بالا هیچ منطقی برای من وجود ندارد چون هیچ چیز در اختیار من نیست و این مرا آزار می دهد.  چند وقت پیش فکر می کردم که من بیشتر از پرواز می ترسم یا هواپیما و به این نتیجه رسیدم که ترس من از مرگ است تا پرواز.((هواپیمایB.A.E انگلیسه و چهار تا موتور داره . خیلی به ندرت امکان داره یکی از موتورها بترکه و اگر هم این اتفاق بیافتد خلبان فشار را می آورد روی موتور های دیگر و موقع خطر هواپیما مثل بالن فرود میاد البته اگر مستقیم فرود نیاد توی دریا و یا برخورد نکنه با ساختمان و کوه بلندی .))

        بعد از بیست و نه سال زندگی به این نتیجه رسیده ام که من به شدت خود آزارم . چند وقت پیش روی صندلی دندانپزشکی چشمانم را بسته بودم و گوش سپرده بودم به صدای مته و تصور می کردم که مته فولادی دارد تکه های دندان را می ترشاد و به گوشت لثه وعصب ها می رسد و در انها نفوذ می کند و درد وحشتناکی همه وجودم را تسخیر می کند.

((آقای احمدی .........آقای احمدی))

چشمانم را که باز می کنم تازه می فهمم که دستم را گذاشته ام روی ران خانم دکتر و به سرعت دستم را می کشم .

((کار این دندانتان تمام شد و می توانید ... ))

            پنجره من رو به دو موتور غول پیکر باز می شود درست مثل آپارتمانهای رو به روی امامزاد طاهر که هر روز ساکنانش پنجره هایشان را رو به قبرستان باز می کنند و باد همراه آن همه دود و سر و صدا بوی مرگ را هم با خود به خانه هایشان می آورد .مرگ من و بقیه مسافرها بستگی دارد به این موتورها و  درست عمل کردنشان. از زمین دور و دورتر می شویم و چراغهای خانه ها و خیابانها و گذرها کم سوتر و کم رمق تر .چشم دوخته ام به موتورها و انتظار می کشم که بترکند و هواپیما به سرعت سقوط کند و بعدش ... . این عادت دیرینه من است همیشه منتظرم اتفاقی بیافتد ، از دو شب پیش  منتظربودم  خواب ببینم دندانم افتاده یا مردی سپید پوش دستم را می گیرد و با خود می بردم . اما این حقیقت است که رویدادها زمانی اتفاق می افتند که ما هیچگاه انتظارشان را نمی کشیم و چیز خاصی هم قبل از اتفاق افتادنشان به ما الهام نمی شود و احتمالا همه قصه های مربوط نیز حاصل ذهن ماست آن هم برای ستیز با مرگ.

          روی ارتفاع سی و دو هزارپایی دیگر هیچ اثری از زمین پیدا نیست و انگار داخل تونل تاریکی حرکت می کنیم. استفان هاوکینگ  کاشف تئوری بینگ بنگ و سیاه چاله ها می گوید زمانی که کشف کردم بیمارم حساب کردم که کلی کار برای انجام دارم . من نابغه ام چون همواره ترس از مرگ همراه من است .

     آرش از کابین مسافرها رفته و من تنها نشسته ام با صفحه ای روزنامه  که درباره استفان هاوکینگ نوشته است . او یک نابغه به تمام معناست نابغه ای که نه راه می رود نه حرف می زند و نه .....شقایق حتما با بابا  آمده فرودگاه و منتظر است . قبل از امدن دفترچه حسابها را گذاشتم روی میز تا اگر اتفاقی افتاد بعد از من مشکلی پیش نیاید . این بالا آدم بیشتر دلش برای آن پایین تنگ می شود . این بالا آدم بشتر دلش می خواهد بنویسد بخواند و کسی را محکم در آغوش بگیرد و ...

    طبق تئوری بینگ بنگ جهان هستی بین ده تا بیست بیلیون سال پیش بر اثر انفجار بزرگی تشکیل شده است  و باعث شده تا اجرام بزرگ اسمانی به اطراف پخش شوند و این یعنی اینکه  زمین دارد پیر می شود و مثل ما که می میریم روزی  آنقدر به خورشید نزدیک می شود که منفجر میشود و تمام خاطرات  انسانها را برای همیشه پخش می کند توی کهکشان و تا ان موقع انسانها حتما جای دیگری را برای زندگی پیدا کرده اند و از تاریخ سیاره ای برای فرزندانشان می گویند که دیگر وجود خارجی ندارد.

   من زنده ام موتورهای غول پیکر کار خودشان را به خوبی انجام داده اند . شقایق دور تر از من توی سالن می خندد و دستش را تکان می دهد.

 

نوشته شده توسط اشکان احمدی در 14:31 |  لینک ثابت   •